| اين منم! |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | همینجا | نوشته های قبلی | تماس |
Older chests reveal themselves
Like a crack in a wall
Starting small, and grow in time
And we all seem to need the help
Of someone else
To mend that shelf
of too many books
Read me your favourite line
Papa went to other lands
And he found someone who understands
The ticking, and the western man's need to cry
He came back the other day, yeah you know
Some things in life may change
And some things
They stay the same
Like time, there's always time
On my mind
So pass me by, I'll be fine
Just give me time
Older gents sit on the fence
With their cap in hand
Looking grand
They watch their city change
Children scream, or so it seems,
Louder than before
Out of doors, into stores with bigger names
Mama tried to wash their faces
But these kids they lost their graces
And daddy lost at the races too many times
She broke down the other day, yeah you know
Some things in life may change
And some things they stay the same
Like time, time, there's always time
On my mind
So pass me by, I'll be fine
Just give me time,
Time, there's always time
On my mind
Pass me by, I'll be fine
Just give me time
:-)
| لینک |
می دانی، زندگی هر کس نمایشنامه ای است ... می توانی زندگی هر کس را محور قرار دهی، و تمام جهان را دورش بچرخانی و بازی دهی. می توانی او را مرکز دنیا بگذاری، و بقیه اتفاقات دنیا را برای او و به قصد او بدانی. بود و نبود آدمها در قصه را هم برای او توجیه کنی، و این کاریست که همه ی ما در مورد خود می کنیم. و هنر کیهان در این است که به تعداد آدمهایش و بلکه موجوداتش، دلیل برایش پیدا می شود.
همه ی ما در دنیای خود زندگی می کنیم، در نمایشنامه ای که خود در مرکزش هستیم. همه ی ما دنیای خود را می بینیم، دنیاهایی که از آدم به آدم و موجود به موجود، شباهت ها و تفاوت هایشان کم و زیاد می شود. دنیایی که خودمان تزیینش کرده ایم، خودمان بعضی جاهایش را خراب و بعضی را آباد کرده ایم. خودمان اولویت بندی و تکه تکه اش کرده ایم، و فقط و فقط به خودمان تعلق دارد.
می دانی، ما آدمها توجیه خودمان را از وقایع داریم. توجیهی که با دنیایمان سازگار باشد. توجیهی که با آن بتوانیم چیزها را در دسته بندی هایمان بگنجانیمش، و از انجا که کامل نیستیم زمانی پیش می آید که دنیای واقعی و فراهویتیمان سختش می کند. بسته ای دشوار در بغلمان می اندازد و می گوید، حالا این را در دنیایت قرار بده. می گوید حالا مرا بفهم. با این بسته که برایت فرستاده ام، Analyze me! و تو دنبال جایی در دنیایت برای گذاشتن این بسته می گردی، جایی که مناسبش باشد، آن را برایت زیباتر کند یا حداقل خرابش نکند. تو نمی توانی به این سادگی از دنیایت کوتاه بیایی، از وقتی خودت را شناخته ای، آجر به آجر و تکه به تکه خودت ساخته و ایجادش کرده ای، فقط خودت. فکر می کنی، فکر می کنی. کیهان به تو می گوید، مرا توجیه کن و تصویرم را کامل تر کن، فقط پیش فرض هایت را زیر پا نگذار، بسته ی مرا به قیمت خراب کردن انسانیت جای نده. او تنها می خواهد که خودت باشی. حتی اگر مجبور شدی قسمتی از دنیایت را خراب کنی و دوباره بسازی، تنها خودت باشی، همانکه از کودکی بوده ای. کیهان نمی خواهد چیزی را، چیز واحدی را که به همه آدم ها می دهد، از دست بدهی. این است که مهم است ...
اینجاست که تو باید بفهمی، بفهمی که می توانی خرابش کنی. نباید در قیدش بشوی، هر چقدر هم زیبا ساخته باشی اش، باید خرابش کنی برای بهتر. باید قدم بگذاری برای بنایی زیباتر. دنیا فقط از تو می خواهد که خودت باشی، همانکه از اول بودی ...
| لینک |
عجب به دل نشست این عکس ...
و این پست سارا، پشت بندش:
حتی نمی توانم نامه بنویسم. غمگین و بیقرار ام. بعد از روزها باران بی وقفه آفتاب زده ولی هیچ گرم نمی کند(مثل امید). لحن تاریک ام را ببخشید ولی من و یک نیمکت و یه زمین خالی بازی بچه ها وصله ناجور این روز آفتابی و مردمان شادیم. گاهی واقعیت مثل بخاری های قدیمی نشت دار کلاس های مناطق محروم است.
| لینک |
"می تونی کنترل اپلای کنی تو دانشگاهی مثل مک گیل، بعد اونجا با واحدهایی که می گیری و کانتکتهایی که می زنی بری واسه مستر مدیریت".
می تونی، می تونی، می تونی. آره، خیلی کارها هست که می تونم. ریچارد باخ یک کتابی داره به اسم "پرواز". اگه خوندیش می دونی که زندگی رو تو یک دریا نشون داده که تصمیم های احتمالی مختلف تو زمان های مختلف به صورت شاخه های رنگارنگی از شاخه مادر جدا می شن و بعضا حتی پایان های کاملا کاملا متفاوتی دارند. تعبیر درستیست و الان من تو یکی از این گره ها نشستم که احتمالا یکی از پرشاخه ترین گره های عمرمه. 3 سال پیش هم تو یک چنین جایگاهی بودم، با این تفاوت که اونجا واقعا مهم نبود، واقعا نمی دونستی، و واقعا وضعیت خیلی روشن تر بود، اما الان کاملا اوضاع فرق می کنه. سوالایی مثل "بری یا نه؟"، "کی بری؟"، "چطور بری؟"، "کجا بری؟"، "الان باید چه کار کنی؟"، "فرضهات در مورد آینده درست درمی آیند یا نه؟"، و خیلی خیلی دیگه سوالایی هستند که الان با سر پرتاب شدم توش؛ و شاید هم تقصیر خودمه که قبل از اینکه این اتفاق بیفته خودمو پرتاب نکرده بودم و اجازه دادم تا شرایط این کار رو بکنن. کلا چیزها و دوره هایی تو زندگی هستن که اگه از قبل تکلیفتو معلوم نکرده باشی شرایط این کار رو برایت انجام می ده، و این بدترین چیزه ...
این مسائل پارامترهای زیاد و نسبت به اکثر این پارامترها هم رفتار نامطلوب و غیرخطی دارند. به هر جنبه از زندگیت که نگاه کنی حداقل یکی دو پارامتر به مساله اضافه می کنه، و وقتی پارامترها خیلی نامربوط با هم می شن، ساده کردن مساله اصلا دیگه ساده نیست (نمی خوام این جنبه ها رو اینجا باز کنم، شاید هر کدومش ساعت ها بحث بطلبه). اینجاست که خیلی می مونی توش، خیلی گیج می شی، حتی می تونه فرسوده ات کنه...
و می دونی قسمت حتی مشکل تر قضیه کجاست؟ این که این پارامترها با زمان هم تغییر می کنند. خیلی هم تغییر می کنند، و این خیلی خطرناکه چون می تونه آدم رو کاملا ناپایدار کنه ... و از این هم بدتر اینه که احتمالا کسی با شرایطی خیلی شبیه به تو اصلا نیست چون سخته که این پارامترهای وسیع دقیقا برای شخص دیگه ای هم وجود داشته باشن ...
یک جمله ی معروفی دارم من، به کسایی که تو چنین شرایطی هستن میگم: "یک کاری رو بگیر، همینجوری، یکهو، اما تا تهش بمون". شاید الانم باید به خودم این رو بگم، اما هیچ وقت مثل الان سختی این جمله رو حس نکرده بودم؛ دوست ندارم انقدر کشش بدم تا مساله لوث شه اما ... واقعا سخته.
نمی دونم چی کار خواهم کرد، نمی دونم چی می شه، اما امیدوارم یکی دو سال دیگه که دوباره این پست رو می خونم، یک لبخند، از اونایی که ناخودآگاه موقع یک کاری میان رو صورتت، بزنم و به رنگ رود زندگی که اون زمان توش خواهم بود افتخار کنم.
'vپ.ن.1: یک سری آدما پارامترهای واقعا کمتری برای تصمیم گیری دارند. گاهی فکر می کنم کاش بهتر بود. شاید واقعا لازم نبود سعی کنم همه چیز رو برای باز بودن دستم تو آینده با هم نگه دارم.
پ.ن.2: این پست واقعا از دل جوشید.
| لینک |
ساعت 9 شب که می شه یک راست می ری توی سونای خشک ... کسی اون تو نیست معمولا این ساعت ... گرماش فقط مال خودته و بس. داغه. حولتو پهن می کنی و دراز می کشی روش. چشماتو می بندی و فکرتو ول می کنی نا هر چی می خواد به ذهنت بیاد. 5 دقیقه بعد خیسی بدنتو حس می کنی که از سر و گردنت شروع می شه. نوک موهای کوتاهتو حس می کنی که چیکه چیکه می کنن و اگه بتونی زیر سرتو نگاه کنی، قطره های پخش شده رو می بینی. 10 دقیقه که می گذره شروع می کنی به بی حال شدن. یه جورایی می ری تو خلسه. دست بکشی به هر جای بدنت راحت لیز می خوره و حرکت می کنه. حس می کنی شکمت چسبیده به کمرت. دونه دونه ی نفساتو با بالا و پایین رفتن شکمت کاملا حس می کنی. چشمات نیمه خمارن. یک 5 دقیقه دیگه که بگذره، تو 1 دوره ی 1 2 دقیقه ای، یه حسی میاد سراغت که یا الان باید پاشی بزنی بیرون، یا یه ذره دیگه که تحمل کنی می ری یه جای جدید. از این چیزی که هستی ارتقا پیدا می کنی. دومی رو دوست داری، اینجا اومدی که ریسک کنی. تو این چند دقیقه محیط خیلی گرم می شه. شروع می کنی به شدیدتر سوختن. پوستت قرمز می شه. دونه های عرق از همه جات سرازیرن. این که می گذره حس می کنی که دیگه هر چقدر بخوای می تونی این تو بمونی. دیگه چیزیت مانعت نیست. درسته نفسات هنوز سوزناکن، یا بدنت قرمز و قرمزتر می شه، اما دیگه مهم نیست. می مونی تا هرچقدر که بخوای و بتونی. از اینجا به بعد دیگه نمی فهمی چند دقیقه می گذره، دیگه دست توئه. یه جایی می رسه که دلت واسه سرما تنگ می شه، یه سرمای درست و حسابی. انگاری یکهو سونا می زنه زیر دلت، خودش وارد عمل می شه تا بندازتت بیرون. یه حوضچه ی آب یخ اون بیرون هست. از پشت شیشه ی در سونا معلومه، با اون قطعه یخ های شناور توش ... بلند می شی. با بیشترین سرعت ممکن حولتو بر می داری و می دوی بیرون. حوله رو یک گوشه میندازی و جفت پا شیرجه می ری تو اون آب سرد. یه لحظه کل تنت می ره زیر آب؛ اینجاست که گردش خونتو می بینی، گلبول های قرمزتو که اکسیژن رو از ریه ها می گیرن و به قلبت می رسونن. تپش قلبتو با تمام وجود حس می کنی. گسترش فکرتو می فهمی. حتی آیندتم می تونی ببینی. می دونی روحت خیلی نزدیکه، خیلی. کمی تو آب می مونی، تا روحت دوباره قالب تنت شه. از اون آب که میای بیرون انگاری خستگی کل بشریت رو دوشته، تنت انگار یک مشت و مال حسابی داده شده. یه گوشه می شینی و به آدما نگاه می کنی. آدمایی که چقدر راحت از کنار اون سونا و حوضچه ی آب سرد رد می شن. نمی فهمی چند دقیقه می شینی ...
لباساتو که می پوشی، کلاه پشمی سیاهتم سرت می کنی و پلیرتم تو گوشت می ذاری و یه راست میای بیرون. مهم نیست که چی گوش می دی، مهم اینه که فرکانسش بتونه سونا رو بیشتر و بیشتر تشدید کنه. می خوای هر چی بیشتر از میرایی این بیرون دور نگهش داری ... نمی فهمی چند دقیقست داری راه می ری. می رسی خونه. ساعت 11 و ربعه معمولا. یک ربع بعدش با صورت ولو می شی رو تخت، خستگی تمام بشریت رو فشار می دی به تخت. نمی فهمی کی خوابت می بره...
| لینک |
یک سال پیش بود. با یک آشنا حرف می زدم. از اون آشناها که تو کل زندگیت احتمالا فقط یک بار به پستت می خورن و می شه باهاشون حرف زد. آخرش گفت حس می کنم افسرده ای،و از این حرفا ... چند روز بعد یک لیستی از کتابهایی که می گفت خوبه بخونم بهم میل زد. امروز اتفاقی این فایل رو از گوشه ی خاک خورده ای از کامپیوترم پیدا کردم:
۰)چهار میثاق /دون میگوئل روئیز/دل آرا قهرمان / نشر پیکان
۱)انسان در جستجوی معنا/ویکتور فرانکل /نهضت صالحیان / انتشارات درسا *
۲)هفت قانون معنوی موفقیت/دیپاک چوپرا/ نشر پیکان ؟
۳)نیمه تاریک وجود/دبی فورد /فرناز فرود /انتشارات حمیدا *
۴)نیروی حال /اکهارت تول/فرناز فرود /نشر کلک آزادگان
۵)سکون سخن می گوید/اکهارت تول /فرناز فرود /نشر حمیدا
۶)انجیل های من /ایمانوئل اشمیت /قاسم صنعوی /انتشارات ثالث
۷)دوستی با خدا/نیل دونالد والش /فرناز فرود/انتشارات حمیدا
۸)حیات معنوی /اولین آندر هیل /سیمین صالح /نشر شور
۹)ارتباط بدون خشونت /مارشال روزنبرگ /کامران رحیمیان /نشر اختران
۱۰)پاسخ به ایوب /یونگ /فوءاد روحانی /نشر جامی
۱۱)گل های معرفت /اشمیت /سروش حبیبی / یافت نشد
۱۲)مرثیه ای برای زندگان /لئون شوارتزنبرگ /فیروزه دیلمقانی / فرهنگ واندیشه
۱۳)روانشناسی کمال /دوان شولتز /گیتی خوشدل /نشر پیکان
۱۴) سفر زندگی / لوئیز هی /مینا اعظامی /انتشارات فراروان *
۱۵) شفای زندگی /لوئیز هی /گیتی خوشدل / نشر پیکان *
| لینک |
معمولا درباره
ی فیلمی نمی نویسم. اما آی کودنت هلپ دیس وان:
لیلا می
گوید (lila
dit ca (aka lila says in English)) دومین ساخته ی بلند زیاد دوری کارگردان فرانسوی عرب تبار است.
بیایید ابتدا
خلاصه ی داستان را از سایت imdb بخوانیم:
In a poor Arab
neighborhood, the nineteen years old Chimo lives alone with his mother and is a
talented natural writer. His school teacher offers him the chance to study in
خوب، اصلا کافی نیست! فیلم های
خوب بسیاری هستند که مورد کم لطفی قرار گرفته اند و این یکی از آن هاست. به توضیحات
دقت کنید. این توضیحات یک اثر تین ایجری سطح پایین را توصیف می کنند که جاذبه های
سکسی برای فروش بیشتر!، تم اصلی آن را تشکیل می دهند (مثل اکثر فیلم های سری B
هالیوودی). اما خوب اینجا فرانسه است، نه آمریکا! حالا بگذارید من تعریف کنم:
فیلم در حومه ی یکی از شهرهای
فرانسه می گذرد؛ جایی که انبوه مهاجران که اکثر آن ها عرب هستند زندگی می کنند.
شیمو یکی از همین جوان هاست. حوادث بعد از ورود یک دختر و خاله اش که لهستانی
هستند به محله رخ می دهد. دوست شیمو و سردسته ی گروه ولگردشان، به این دختر بلوند
زیبا اظهار عشق می کند اما او هیچگاه حتی به او نگاه هم نمی کند. در عوض شیمو به
لیلا نزدیک می شود. لیلا دختری است که مدام از سکس و اعمال جنسی حرف می زند. گویی در
ذهن این دختر چیزی غیر از این ها وجود ندارد! در سکانسی از فیلم، شیمو به او می
گوید: why do you speak just of
cocks, pussies, and sex؟ لیلا در جواب می گوید: is there anything else?
در گوشه
هایی از فیلم، اشاره هایی به گذشته ی مبهم و رقت بار لیلا می شود. هرچند این
اشارات می توانست بیشتر و دقیق تر باشد. اصولا یکی از انتقادات من به فیلم زمان کم
آن است (حدود 90 دقیقه). چنین زمانی برای فیلمی با این مضمون بسیار محدود می
نماید. گرچه می توانیم خود را با بودجه ی محدود زیاد الدوری برای ساخت فیلم قانع
کنیم. دقیقا به همین دلیل، حتی شخصیت های اصلی هم خوب پرداخته نشده اند که البته
این مورد را به ناپختگی کارگردان نیز می توان نسبت داد. اما قویا اعتقاد دارم
سناریو و فیلمنامه ی قوی این ضعف ها را کاملا می پوشاند. برگردیم به بحث اصلی ...
علاقه ی
مولود (دوست شیمو) به لیلا دائما بیشتر می شود و از طرفی با افزایش علاقه ی شیمو
به لیلا، حرف های او شیمو را می آزارد. در جاهایی از فیلم که نقل مستقیم از شیمو
را داریم، می گوید: نمی توانم این احساس را در دلم نداشته باشم. وقتی تنهایم به او
و همه ی آن کسایی که باهاش اون کار رو می کنند فکر می کنم، تصورشون می کنم ...
بیشتر چیزی نمی گویم و از خیلی ظرافت ها می گذرم: در آخر، دوستان شیمو که به ستوه
آمده اند به خانه ی لیلا و خاله اش حمله می برند و به او تجاوز می کنند. شیمو می
فهمد و خود را به خانه ی لیلا می رساند و با مشاهده ی قطرات خون روی ملحفه و
دوستان شوکه اش می فهمد که او باکره بوده .... کارگردان در اینجا صحنه ی زیبایی را
شکل می دهد. و در آخر، پس از نقل مکان لیلا از آن محله، شیمو فقط یک کلمه از پشت
تلفن پلیس به او می گوید: je t’aime(دوستت دارم). و یک کلمه می شنود: je sais(می دونم).
پ.ن.1:
اکیدا توصیه می شود! و فیلم اول این کارگردان نیز.
پ.ن.2:
اعتمادم به imdb از بین رفت. درست است که سلیقه ای است اما 7.1 حق این فیلم نیست.
پ.ن.3: سینمای
فرانسه را همواره دوست داشته ام. لطافت خاصیست در فیلم هایشان.
پ.ن.4: بازی
واهینا جیوکانته (لیلا) عالیست! موا خواص (شیمو) هم خوب است!
راستی
آلبوم جدید ریدیوهد چطور است؟!
| لینک |
تازگیها دل نازک شده ام ... سریع می زنم زیر گریه؛ بی دلیل و با دلیل ... بی
دلیلش این جوریست که ناگهان حس می کنم چشمانم دارند گرم می شوند و چیزی درون دلم
می شکند، مثل یک غم. بعد چانه ام شروع می کند به لرزش و اشک هایم جاری می شوند.
اوایل فکر می کردم چشمانم مشکل پیدا کرده اند! اما به این نتیجه رسیدم که نه، گریه
است ... آخر می دانی، این چشمه ی اشک من خیلی وقت بود که خیلی خشک شده بود، حس می
کنم جدیدا باز هم به فعالیت افتاده... به فال نیک بگیرم؟! بیشتر می ترسم ...
دلیل دار هم اگر باشد مختلف است ... این نمونه را داشته باشید: حدود یک هفته
پیش با رفیقی در خیابان از کنار ماشینی که پارک کرده بود عبور کردیم. در این حین،
راننده پشت فرمان نشست و روشن کرد و به راه افتاد و صدای شیون زجرآلودی در هوا
پیچید. برگشتیم و گربه ای را دیدیم که از درد به خود می پیچید و بالا و پایین می
رفت. سریع دستگیرمان شد. طفلک بیچاره زار می زد. دقت کردم، عضوی از بدنش کنده یا
زخمی نشده بود. به نظر می رسید جایی از بدنش شکسته باشد. ناراحت شدم، زیاد ... و
وقتی رفیق شفیق ترکم گفت، گریه آمد ... روزم خراب شد ...
به هر حال؛ چه می توان کرد؟ بازی های روزگار است دیگر ...
| لینک |
یادم نمی آید که قبلا پیش آمده باشد پشت کامپیوترم بنشینم و در مقابل کلمات احساس ضعف
کنم؛ نمی توانم بنویسم ...
| لینک |



